خط 142:لبه ی تیغ.....
این طرفِ مرز، تنهاییست........من همیشه یا این طرف مرزم یا روی لبه ی آن.......
این سمت مرز آسوده تر از لبه ی مرز نیست!!!نمی دانم کدام یک درد کمتری دارد....تنها میدانم هر دو دردناک است.....
نه!!!روی لبه ی مرز دردناک تر است......وقتی وسوسه ای درونی مرا به روی مرز میکشاند و از من میخواهد حصار تنهایی را بشکنم و هرزه وار تنهایی ام را از تن بیرون کنم اوج درد من است......
خون از پاهایم جاری میشود و تعادلم مدام بر هم میخورد.....
گاهی به سمت چپ مرز و گاهی به سمت راست مرز متمایل میشوم.....اما هر بار که به آستانه ی سقوط از لبه ی برنده ی تیغ می رسم خودم را سمت تنهایی متمایل میکنم تا به آشیانه ی همیشگی ام باز گردم....
کاش ایمان داشتم که با سقوط به سمت دیگر اوضاعم بدتر نمیشود تا این کار را میکردم!!!!
این روزها حتی وقتی به یک غریبه سلام میکنم؛حس میکنم هرزه ام!!!!
خط 141:مشکل....
مشکل این نیست که من نادرست عمل میکنم؛مشکل اینم نیست که دیگران نادرست عمل میکنن!!!
مشکل اشتباهه!!!!من اشتباهی ام!!!!من جایی ام که نباید باشم!!!فکر کنم خدا باید منو میفرستاده یه کره ی دیگه......اشتباه کرده!!!
من باید تاوان خطای تورو بدم خدا؟؟؟؟
خط 140:دوست لر
البته این دوستم از قضا هم لر شخصیته و هم لر موقعیتی!!!!!!!!!!!!!!!!تاکید میکنم که از قضا!!!!
این بنده خدا هر بار میخواد بهم اس ام اس بده اولش با یک یا چند اس ام اس صدام میکنه!!!!!به این صورت:
دوست لر:یاغی......
من:جانم!!!!!؟؟؟؟؟؟؟
دوست لر:خوبی؟؟؟؟
من:!!!!!!!خوبم عزیزم....تو خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
دوست من:فدای تو؛خوب باشی خوبم.....میخواستم بگم...(و تازه حرفش رو میزنه!!!!)
.
.
.
فکر کرده اس ام اس مکالمه ی فیس تو فیسه که مقدمه چینی میکنه!!!تازه جالب اینجاست که ؟آخرش چی میخواد بگه!!!مثلآ بریم بستنی بخوریم یا خونه ای سی دی هاتو بیارم!!!!!
خدایا الهی من قربونت برم چه مخلوقاتی داری تو!!!!!!!!!!
خط 139:کودکی تا نوجوانی : قسمت اول : محکوم به تغییر....
میخوام ماجرایی رو تعریف کنم که در انتهاش به اولین باری که احساساتم درگیر شد و منو وادار به تصمیم گیری کرد رسیدم:
***
پایان سال اول راهنمایی بودم.....تازه با مدرسه ی نمونه دولتی و سخت گیری هاش کنار اومده بودم و خودمو پیدا کرده بودم.....تازه دوست پیدا کرده بودم و داشتم اخت میشدم.....تازه داشتم مهارتهایی رو که یه پسر بچه توی اون سن باید کم کم یاد بگیره رو مثل بقیه فرا میگرفتم....بماند که به خاطر شرایط سخت گیرانه ی پدرم به خاطر اوضاعی که بهش گذشته بود و توش بزرگ شده بود یه کم از بقیه هم سن و سالام کمتر اجتماعی و فعال بودم.....اما توی این مدرسه به خاطر فعالیتای جانبی فوق العاده ای که داشت کم کم داشتم به سمت رفع این نقص کوچیک پیش میرفتم.....تازه داشتم با بقیه توی دریای زندگی غرق میشدم....
مدتها بود پدرم حال خوشی نداشت.....هر روز یکی از وسائل خونه رو میفروخت......یه روز دستگاه ویدیو؛یه روز ماشین لباس شویی،یه روز تلویزیون......اونقدر بزرگ نبودم که برام اهمیت داشته باشه......فقط میفهمیدم یه چیزایی شده!!!یه اتفاق بد کاری برای پدرم.....انگار کلاهشو برداشته بودن!!!
چیزی که ناراحتم میکرد این بود که دیگه نمی تونستم فیلم پلنگ صورتی و دامبو رو ببینم چون ویدیو فروخته شده بود!!!!غم دیگه ای نداشتم.....شاید یه دلهره ی کمرنگ و کوچک و ترسی از بدتر شدن اوضاع.....
تازه امتحانات پایان ترمم رو داده بودم که یه روز پدرم اومد خونه و گفت باید از این شهر بریم!!!میریم شهر مادرت.....
دیگه فهمیده بودم که توی کارش شکست خورده و میخواد اونچیزی که براش باقی مونده رو جمع کنه و توی یه شهر جدید؛یه کار جدید رو از نو شروع کنه......
من ناراحت از دور شدن از دوستام؛من غمگین از دور شدن از معلمام؛من اندوهگین از رفتن به مدرسه ی عادی و از دست دادن موقعیت مدرسه ی نمونه دولتی،من غافل از دردسر های محیط جدید؛من غافل از اشک های گاه و بی گاهی که توی راه بود......و مادرم خوشحال از رفتن به شهر پدر و مادر و خواهر و برادرش.....
گاه و بی گاه پدر و مادرم شهر رو ترک میکردن و به شهر مقصد میرفتن برای پیدا کردن خونه.....بعد از چندبار رفتن و برگشتن خونه رو پیدا کردن و با صاحبخونه به توافق رسیدن......
وقت اسباب کشی بود.....اسباب کشی برام عادی بود.....چون مستاجر بودیم و عادت داشتیم به تعویض مسکن.....عادت داشتم به تغییر!!!!به تازه وارد بودن......به از نو شروع کردن....ولی این یه اسباب کشی جدید بود!!!اسباب کشی از یه شهر به شهر دیگه.....
با یه کامیون بزرگ اسباب کشی کردیم.....توی هوای داغ ظهر.....تو جاده ی بین شهری.....همین که به شهر مقصد رسیدیم حس کردم به شهر مرده ها رسیدم.....خالی و ساکت بود.....مدام با خودم میگفتم یاغی صبر کن.....کوچه مون حتمآ قشنگ تره.....حتمآ با این خیابونا فرق داره.....
بالاخره به کوچه رسیدیم...یه کوچه با دیوارای نیمه خراب و زشت......یه کوچه بدتر از خود شهر!!!!!
همین که از کوچه گذشتیم بچه های پا برهنه ی توی کوچه رو دیدم که توی گرمای داغ آفتاب سوخته شده بودن و فوتبال بازی میکردن....
وارد خونه شدیم....یه خونه ی کوچیک آپارتمانی بود....خاله و دایی و بقیه خونه رو گرد گیری کرده بودن تا اساسا رو بدون معطلی بچینیم.....
منم با پسر خاله ام رفتم اتاق جدید خونه رو دیدم؛بی معطلی دستگاه سگا رو به برق وصل کردیم و توی اون بازار شام و به هم ریز مشغول بازی شدیم!!!
هنوز نفهمیده بودم!!!هنوز نفهمیده بودم!!!!
پایان قسمت اول....
خط 138:منم دلم میخواد....
پنجشنبه ها شلوغ بود.....ماشین ها پشت هم با سرعت آهسته حرکت میکردن و به خاطر ترافیک مدام توقف میکردن و دوباره راه میفتادن....جاده پر از اسکانیا و ماشینای سنگین بود و ماشینای سواری بین کامیونا خود نمایی میکردن....
مدتی منتظر موندیم و خبری از تاکسی یا اتوبوس نشد.....
یهو به شوخی گفتم:بچه ها فکر کنم با این اوضاع باید بپریم عقب یه اسکانیا و تا خونه بریم!!!!
هنوز حرف از دهن من بیرون نیومده بود که یکی از دوستام گفت:آرهههههههه!!!!!!بریممممممم!!!!
و بعد باسرعت نور دوید و پرید عقب یه اسکانیا......یه نفر دیگه از دوستام هم بلافاصله بعدش دوید......
من موندم و یه دوست دیگه ام...
دوستم با یه نگاه معنی داری بهم نگاه میکرد که معنیش این بود:"یاغی تو دیگه نه!!!!!!!جون من نرو!!!!"
ولی بی فایده بود......یه آن بی اختیار این جمله از دهنم اومد بیرون:
وااااای!!!!منم دلم میخواد!!!!!!!!
و بعد بدو بدو دویدم و پریدم عقب اسکانیا!!!!!
سه تایی نشسته بودیم پشت اسکانیا و دوست باقی مونده ام هم ناچارآ اومد بالا و به خاطر هیکل بزرگی که داشت به سختی سوار شد......
توی مسیر هر کس از کنارمون رد میشد یه تیکه بهمون مینداخت:
-شماها دانشجویید؟؟؟؟
-واقعآ که افتخار آفرینای مملکتید!!!!!
-هه هه هه هه!!!!اینارو!!!!!
-جدی شماها دانشجویید؟؟؟؟
در این میون یه دختره هم هم گوشی شو در آورده بود و ازمون فیلم میگرفت!!!!
یه مسافتی رو طی کردیم که یهو دیدیم اتوبوس اومد!!!!دوستم فریاد زد:
بچه ها اتوبوس!!!!!!!!!
بعد همه مون پریدیدم پایین و رفتیم سوار اتوبوس شدیم تا بیشتر از این آبرو ریزی به بار نیاوردیم!!!!!
بماند که وقتی سوار اتوبوس شدیم همه مون افسوس خوردیم که چرا تا ته مسیر با کامیون نرفتیم!!!البته منهای اون دوست درشت هیکلم!!!
خط 137:دور از انتظار...
توی یه ساعت غیر منتظره دوستم بهم زنگ زد و گفت پایه ای فردا بریم؟؟؟؟؟
گفتم:کجاااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-همون جا که قرار بود نیای!!!:)
-چی شده؟؟؟شوخیت گرفته؟؟؟
-نه جدی میگم.....فلانی که قرار بود بیاد نمی تونه این هفته بیاد....گفتم ماها که میتونیم پنج نفری بریم.....
-حالا من میگم یه هفته ی دیگه صبر کن؛تمام تلاشتو بکن که بیاد و من نیام.....(اصلآ حوصله نداشتم!!!!)
-آخه میدونی؟؟؟اون اصلآ نمیتونه بیاد.....این هفته و هفته ی بعد نداره.....بچه ها پایه ان.....بیا بریم....
-اوکی....حالا با ایکس(یه بنده خدای دیگه از گروه پنج نفره که معمولآ کار داره و نمیتونه بیاد) صحبت کن،ببین اگه مشکلی نداشت میریم دیگه......(تیر آخر!!!!!)
لحظاتی بعد خبر رسید که همه ی مخلفات از جوجه گرفته تا پفک نمکی و بیسکوییت رو گرفتن و هیچ مشکلی نیست!!!فردا صبح ساعت فلان سر کوچه باش!!!!
دیگه نمیشد وقتی میدون برای خوش گذروندن محیاست ساز مخالف زد.....چشمامو بستم.....گفتم:
یاغی ببین!!!!!!الان تویی و اونی که قرار بود به خاطر حضورش نری هم نیست!!!!پس بهتره خوش باشی!!!الان وظیفه داری خوش باشی!!!!
خلاصه راهی شدیم و باورتون نمیشه!!!!!چقدر خوش گذشت!!!!!!!!!!!!!!!
از درخت بالا رفتیم؛کلی بین درختا و مناظر اونجا پیاده روی کردیم......جوجه درست کردیم و در نهایت هم به اصرار من رفتیم کوه!!!!
به پای کوه که رسیدیم 3 نفر جا زدن!!!!!!!(مشابه قضیه ی رنجر!!!!!!!)
من و شخص باقی مونده(همون پایه ی قضیه ی رنجر!!!) رفتیم بالا.....البته یکی دیگه هم اومد ولی وسط کوه موند!!!
بالای کوه که رسیدیم یه بادی می وزید که میخواست از جا بلندم کنه.......پیراهنم رو در آوردم و جلوی باد ایستادم......تمام سلولای پوستم با هوا یکی شده بود......میخواستم دیگه چشمامو باز نکنم.......تازه جون گرفته بودم........
اینقدر عکس گرفتیم که از حد و حساب گذشته!!!حس میکنم خدا دعوتم کرد.....خیلی ناگهانی و آنی...
ادامه مطلب
خط 136:دنیای من....
باز تو یه دنیا داری که توش فرشته ای......اگه همدمت یه اهریمنه مهم نیست!!!!باز تو یه دنیا داری که توش همدمت فرشته است.....
اگه پا نداری و توی دنیا عذاب میکشی که حس نقص و عجز درونت بیداد میکنه؛بد نیست به دنیایی سر بزنی که توش مثل باد میدوی و جست و خیز میکنی....
اگه پاکی و معصوم؛اگه بی گناهی و تصوری از خودت وقتی گناهی مرتکب شدی نداری،میتونی بری به دنیایی که توش هرزه باشی.....با هر کسی بپری و هر گناهی رو مزه کنی....
اگه زندگی آزارت میده میتونی بمیری؛دنیایی هست که توش میتونه به اراده خودت بمیری و حتی دنیای بعد از مرگت رو طراحی کنی!!!
.
.
این روزا من زیادی میتونم خوشبخت باشم.......میتونم مدام تصور کنم خوشبختم!!!توی همون دنیا......دنیای خیالم!!!
آدمک های اطرافم رو کنار خودم میذارم...یکیشونو کتک میزنم و آروم میشم....یکیشونو برای عاشقی میذارم کنار خودم.....با یکیشون می خندم و کیف میکنم......
خودمو میبرم میذارم بالای یه قله ی بلند کوهستانی زیر آفتاب ملایم همراه با بادهای تند و متواتر.....
خودمو میندازم توی آب و تا تهش میرم بدون اینکه حتی نیازی به اکسیژن باشه....
میترسم!!!میترسم که دنیایی که تصور میکنم دنیای حقیقیم رو دگرگون کنه.....
خدایا من بی حسم.....مواظبم باش....
خط 1:این روزا یه جوری ام.....هر هفته که تموم میشه شب شنبه خوابم نمیبره!!!!اصلآ نمی خوبم شبای شنبه!!!!کلاسای شنبه ام 8 صبح تا 8 شبه!!!تصور کنید حالمو!!!
خط 2:چرت زدن سر کلاس رو مدتیه دارم تجربه میکنم!!!دستم زیر چونه مه و یهو خوابم میبره و یه آن با یه تکون خوابم میپره....یه دقیقه ی بعدش دوباره و دوباره....آخرش که کلاسم تموم میشه و به سمت خونه میریم تازه خوابم میپره!!!
خط 3:یه سفر قراره با بچه ها بریم.....با خودمو یکی از دوستام که قضیه رو میدونه قرار گذاشتم که اگه یه شخص خاصی اومد من نیام چون من نمی تونم داوطلبانه توی جمعی باشم که حتی با یه نفر مشکل دارم.....در مورد جمعای اجباری مث کلاس همچین مشکلی ندارم؛ولی وقتی پای اختیار بیاد وسط نه!!!
خط 4:خدا کنه اون اون شخص خاص بره چون اصلآ حوصله ندارم برم.....دعا کنید بره!!!
خط 135:کاش خدا اشتباه میکرد....
همه چی درست میشه....خدا خودش فهمیده چقدر باهات بد کرده.....
این جمله اش علی رغم آرامش عجیبی که بهم داد کلی فکرمو مشغول کرد.....این که کاش میشد خدا اشتباه میکرد!!!کاش میشد خدا بد میکرد!!!!کاش میشد خدا خطا میکرد و ازش انتظار جبران داشتیم......
دوستم تمام نیتش این بود که منو آروم کنه و موفق هم شد.....ازش تشکر میکنم که هم بهم آرامش داد و هم یه موضوع برای پست گذاشتن....
متاسفانه چیزی که توی این دنیا هم آرامش بخشه و هم عذاب آور؛خداست!!!!خدایی که اشتباه نمیکنه و همه ی کاراش رو حسابه....خدایی که فقط خیر میرسونه و شر توی دست و بالش نیست......همچین خدایی خیلی میتونه آدمو آروم کنه...میشه حضور همچین نیروی بی نقصی آرامش بخش نباشه؟؟؟
اما این یه طرف ماجراست!!!طرف دیگه اش اینه که مقصر تویی!!!!اینکه خدا فقط خوبی داره و اگه دردی داری؛اگه زجر میکشی،اگه حالت بده و اگه تنهایی مقصر خودتی!!!!اگه میخوای حالت بهتر شه باید خودت یه تکونی بخوری.....خدا مقصر نیست که بخواد جبران کنه!!!!
این حس بدی رو به آدم میده......باعث میشه همیشه تقصیرا گردن خودت باشه!!!خودت باشی که عامل درد خودت باشی و خدا رو نمی تونی پشت میز محاکمه بشونی و ازش جبران بخوای!!!
شاید اینم بشه مثبت بهش نگاه کرد!!!شاید بشه گفت:
پس شروع میکنم و زندگیمو میسازم....
ولی راستش دیگه حالم از قدرتمند بودن و خودساخته بودن به هم میخوره!!!!
بذار یه مدت هم ضعیف باشیم ببینیم دنیا چه جوری پیش میره.....:)
امروز عااااااااالی بودم......خدا روشکر....دوستان رو شکر...:)
خط 134:لنگر...
ولی...ولی این فقط تویی که یه لنگر بهت آویزونه و یه سرش به تو و یه سرش به گذشته ات وصله و نمیذاره توی حال حرکت کنی و نفس بکشی.....
اگه زندگیت شلوغ باشه حرکت کردن سخت نیست....به دنیال مشغولی هات راه میفتی و نمی فهمی که لنگر رو داری با خودت میکشی و از گذشته دور میشی....سختی اینجاست که زندگی ات شلوغ نیست!!!!اینجاست که تنهایی و کسی متعلق به تو نیست...اینجاست که قلبت به قلب کسی گره نخورده و هر کس که میتونی دوستش داشته باشی دنیا و عالمش ازت دوره و کسایی که تورو دوست دارن و دوستشون نداری اطرافتن!!!!اینکه پسشون میزنی ولی باز بر میگردن.....اینکه مدام ازشون رو بر میگردونی و باز از نو میخوان بهت نزدیک شن.....اینکه نمی فهمنت و بهت تمایل دارن....اینکه اگه بگی چی تو دلته ازت بدشون میاد و میرن...اینکه اگه به فرض محال خوششون هم بیاد برای تو فرقی نداره چون تو از اونا خوشت نمیاد!!!
خدا به همه یه سر نخ خوشبختی داده....سر نخ رو میگیرن و نخ رو دنبال میکنن و لذت میبرن!!!ولی به من نه!!!به من لنگر داده!!!لنگری که مانع حرکتم میشه......نخ هایی که سر راهمن همه شون انتها دارن...هیچ کودوم بی انتها نیستن و یه ذره که نخ رو دنبال کنی و گرم شی تازه میفهمی آخر خطه!باید دنیال نخ تازه بگردی.....اونم واسه من!واسه من که دوست ندارم مدام از نو شروع کنم.....مدام تجربه کنم..واسه من که به سکون و آرامش نیاز دارم......من که مدتهاست یه آرامش موندنی میخوام....من که عجیبم....من که آدم نیستم!!!!!!
خط 1:هر چی راجع به خدا گفتم میدونم اشتباهه....میدونم بی انصافیه...میدونم چقدر هوامو داره..خواستم خودمو خالی کنم.....با خودش حرف زدم!!!خودش اجازه داد واسه تخلیه روانی هر چی خواستم بش بگم!!
خط 2:ببخشید که یاغی قبل نیستم.....اینجا قراره خودم باشم.....فعلآ اینجوری ام....
خط 3:مرگ میخوام.....اگه بدونم درد و عذابی منتظرم نیست بی پروا آرزوی مرگ میکنم...
خط 4:اشک میخوام....اشکی که نشون بده زنده ام و دارم درد میکشم.....الان نه اشک دارم نه لبخند!!مردم....مرده ی متحرک....
خط 5:آغوش میخوام.....آغوش همیشگی....آغوشی که بخوامش و منو بخواد.....حاضرم فقط یه لحظه توی همچین آغوشی جا بگیرم و چشمامو ببندم و از این دنیا برم.....نبودم نبود؛به درک!!!نباشه هم حاضرم چشامو ببندم و برم!!!به شرطی به یه جهنم بدتر از اینجا راه پیدا نکنم!!!
خط 6:صبح ها ساعت 5 یه روز درمیون میرم با دوستم ورزش....البته با دوستم که چه عرض کنم!!!معمولآ خواب میمونه و نمیاد!!!
خط 7:چقدر بعضیا زشت و چندش آورن.....کاش میشد ریخت نحسشون رو ندید!!!همین حضورشون حالتو بد میکنه.....
خط 8:ادامه مطلب عکس گوگوش....
ادامه مطلب
خط 133:حتی اگه نیست....
گه مومن و گه یهود و گه ترساییم
تا این دل ما قالب هر دل گردد
هر روز به صورتی برون می آییم!!!
* * *
ما آدما بی ثبات ترین و متزلزل ترین نقطه ی این هستی هستیم.....موجوداتی پر از نیاز و عجز که برای ارضای نیازهامون مجبوریم هر روز به صورتی بیرون بیاییم!!!!
آی آدمای رنگارنگ و به ظاهر قشنگ....
آدمای نا امید.....آدمای امیدوار....
آدمایی که دیگرانو زیر پا میذارید....آدمایی که زیر پای دیگران له میشید.....
آدمایی که تو سیاهی گم شدید و نشستید تا یه فانوس به دست از راه برسه و نجاتتون بده...
فانوس به دستایی که چه برای دنیاتون؛چه برای غیر دنیاتون راهی شدید تا یک یا چند نفر رو نجات بدید و از ظلمت بکشید بیرون تا روحتون یا جسمتون رو ارضا کنید.....
کسایی که منتظر معجزه اید و باورش دارید و کسایی که منتظر معجزه اید ولی باورش ندارید....
مرده هایی که هر هفته یه دسته گل روی قبرتونه......مرده هایی که هر سال یک نفر هم بهتون سر نمیزنه...
زیبا روهایی که با افتخار زیباییتون رو به نمایش میذارید و زیبارویانی که زیباییتون رو مخفی میکنید برای زهد یا هر باور درونی دیگه ای....
زشت روهایی که غم زشت بودن رو میخورید و زشت روهایی که نفهمیدید چقدر زشتید!!!
چاپلوسایی که برای اندکی زیاده خواهی خودتونو خاک میکنید ....انسان هایی که حتی اگه بمیرید دست پیش کسی دراز نمی کنید.....
.
.
.
یه روز از اینجا میرم!!!جایی که هیچکودومتون رو نبینیم.....جایی که نباشید و نباشم.....جایی که مجبور نباشم فکر کنم.....جایی که دوراهی نداشته باشه....جایی که مثل اینجا نیست!!!!!
حتی اگه نیست من میرم!!!!

